HIGH H0PES

 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳٩٠
 

آسمان ابریست

این روزها همه چیز بوی غم دارد

در دل مردم ساده این سرزمین غمی بزرگ آشیانه دارد

در گلوی تمامشان بغضی غریب نهفته است

در عمق چشمهایشان قطره ای اشک پیداست

سالها پیش سهراب گفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد

آه اگر بود حالا چه میسرود

پروردگارا

گهگاهی شوری بوزان

که اینجا فراموشی بال و پر است

که اینجا تمام چراغها خاموش است

شوری بوزان

که دیگر پنجره ای نمانده است

هرچه می بینیم دیوار است و دیوار

بارانی بباران

که لبها سخت خشکیده است

بباران که هرچه عشق بود خشکید

و کمی هم لبخند

که سپاه غم بی امان میتازد

 

آسمان دلم ابریست

 


 
comment نظرات ()

 
Big Lie
نویسنده : Slave of pain - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۸
 

The traffic is jamming
For miles up ahead
Releasing emotions
Deep in my head

I wish it was easy
Easy to breathe
The words that we needed
To get some relief

I still hear you crying, then I see you smiling
Even when I close my eyes

Sending a rescue
Coming to find you
Do you think that we could save another day
Try not to break down
Walking the old ground
I don't want to throw the life we had away

Blocked up and cluttered
Tired we stand
Alone together
Was just not the plan
Something undenying
In the underlining
Even if I close my eyes


 
comment نظرات ()

 
کودکی
نویسنده : Slave of pain - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۸
 

کودکیم را در سایه هایی رنگی جا گذاشتم

در آرزوی غمگین روزهایی که هرگز نرسید

در دوستی با زیبایی طبیعت

دوستی که سالهاست ندیدمش

آه که چه زود گذشت مبارزه بدی و خوبی در ذهنم

چه زود بودنم را فراموش کردم

و چه گرم تمام رویاهایم سوخت

به کجا رسیدم که بی قراریم آرام گرفت

به چه فروختم شور تماشای باران را؟

افسوس که کودکیم در جستجوی خدایانی گذشت که هزار چهره داشتند

خدایان رنگارنگ که هر کدام پشتیبان کسی بودند و خود تنهای تنها

چقدر به آسمانی چشم دوختم که زیباییش از دروغی بزرگ خبر میداد

زمان گذشت تا سایه های رنگی من خاکستری شدند

تا فهمیدم که خشبختی تنها بهانه ایست

برای ارضای حرص و طمع انسانها

زمان زیادی گذشت تا فهمیدم زندگی در بیرون مرده

و تنها در درون انسانها جاریست

فهمیدم که به تعداد همه انسانها دنیایی هست

و این دنیا خیالی بیش نیست


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸
 

نیمکت کهنه باغ

خاطرات دورش را

در اولین بارش زمستانی

از ذهن پاک کرده است

خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم

خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی

 

                                                       حسین پناهی


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آذر ،۱۳۸٥
 

پرنده بر شانه های انسان نشست
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت
اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است
انسان دیگر نخندید
انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد
چیزی که نمی دانست چیست
شاید یک آبی دور   یک اوج دوست داشتنی
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود
پرنده این را گفت و پر زد
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد
و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود
و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت 
یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟
زمین و آسمان هر دو برای تو بود
اما تو آسمان را ندیدی
راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد
آنوقت رو به خدا کرد و گریست


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥
 

 

پرستوی چشمانم  کوچ کرده است

شراره های آتش وداع، دیدگان بی نورم را میآزارد 

این واژگان معلق در دور دست مرا خواب میکنند

واین غروب بی پایان که شور یک عاشق را به یادم میاندازد

فر رویخت

شکوه آوازه هایمان در دور دست ها فرو ریخت 

 

بخوانید 

بخوانید

عزاداران مرگ سوسن غمگین ترین مرثیه ها را بخوانید مگر اشکم فرو ریزد 

عطر مرگ

بوی باران

سایۀ بید

من دلتنگم

من در کنار یک رود  مرده ام

من سالهاست که در بطن خیس و خاموش یک جنگل دفن شده ام

من سالهاست که مرده ام 

 

تو ای اقاقیای بی آزار این متروکه

تو برای من یادگاری بیاور

دلم برای زمستان های نگاهش تنگ است

ببین باران!من از تو نیز بیمار ترم

روی ماسه های داغ ساحل مرده راه میروم

و لبان تشنه ام را میهمان بوسه های خفاش  شور میکنم

 

نفرین بر این تداوم تلخ

و لحظه های کوتاه و پست شوق

وقتی در پیچ و خم نیستی دچار سراسیمگی میشوم

نفرین بر تداوم کاج

 

دلم میلرزد

پراکنده هایم راه به ناکجا دارند

و انتظار واژۀ آشنای من و باران است 

بگو!ای خاک بگو که به زودی میهمان آغوش تو خواهم بود

نه!چندین سال و چندین روز

 زمان روح مرا میفرساید

بگو چندین ثانیه شاید به مرگ من بیشتر نمانده است 

تو  نیز هنوز مرا مینگری

با همان مهر دیرینه

تو بگو! بگو که روزها در کشاکش روزمرگی ها  طول نخواهند کشید

خواهند گذشت و من روزی در همین نزدیکی ها

خواهم رفت

 

دردی جانفرسا و حتی یک نگاه غریب

هرچه باشد گوارای من

اگر بمیراندم 

ای کاش همسفر ماهیان معصوم یک دریا فراموشی بودم

التماس میکردم قلابۀ ماهیگیری را تا نجاتم دهد 

 

قدم هایم خسته  است

راه دور و بی انتها

و انتهای من در اشک هایم جای نمیگیرد

تا ابد با تو خواهم ماند

ولی حیف که ابد در همین نزدیکی هاست

زیبایی نیزار ابدیست 

و سراسیمگی من

کاج و توت و کلاغ نیز

حیف که ابد در همین نزدیکی هاست 

 

آشفته ام.میگریم.من شاید حتی در میان زمزمه هایم از ماه میگویم

خسته ام.

دیگر نه سرود پاک یک راهبه

نه خروش زلال رود

هیچ جیز جز رفتن مرا  جاری نخواهد ساخت 

ریسمان عاطفه ها باران خورده و پوسیده است

تاب کودک چشمانم را با همان ریسمان بسته بودم

از هم خواهد گسیخت ؛ میدانم

نابودی احساس را دوباره از نو مینگرم 

راستی چه شد که زمین قدم خستۀ مرا حس کرد

راستی چه شد نگاه بیمار من به توت افتاد

چه شد که کلاغ در چشمانم خیره شد؟

 

نفس هایم بسان مردابی میمانند که هر لحظه ام را میبلعند

و من در تپش های آخرین، دیوانه وار از مرگ میگویم و مردارم کنار رود از زندگی میخواند 

صدای جیر جیرک هراس میآید

کام تلخ شب

شوکران روز 

 

هنوز جیرجیرک میخواند

هنوز اقاقی پا برجاست

هنوز تا ابد فاصله است 

تا ابد هنوز باقی ست

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥
 

 

چه قدر دخترک تنها شد وقتی به درخت توت دل سپرد

و کلاغ چه لبخند تلخی زد

چرا که روزی او هم دل به کاج داده بود

دل شاپرک از ورود بیگانه ای به رویای مهر ورزیدن طبیعت لرزید

و پرستو مادرانه برای دخترک دعا کرد. 

چه قدر زندگی بوی پاکی کودکانه ای را داشت وقتی که دخترک عاشق درخت توت شد

چگونه ترسان از اغوش دیگران به زیر دامان خنکش میرفت  و از حریم سنگین توت لذت میبرد

وقتی دخترک دل به درخت توت سپرد خبری از دیگران نبود

تنها او بودو باغچه ای کوچک به بزرگی خدا و آبپاش زندگی بخشش که از عطر اشک هایش مست بود

تنها او بود و توت و سبزینه های عشق 

و دلهرۀ دنیایش چه بود جز ابن که اگر باران نبارد

روزها پریشان از عشقش مستانه اواز سر میداد و از لاله ها سرخی قرض میگرفت

 که دل درخت نشکند اگر توتها زیاد سرخ نیستند

باران میگفت یک روز انقدر به کرم درختی اصرار کرد 

که حاضر شد به ساق پاهای دخترک به جای تنۀ درخت

نگاه کند و دخترک از آنروز به بعد دیگر راه نرفت

و کلاغ چه لبخند تلخی میزد 

چرا که روزی او هم نفرت را به جان خرید تا کاج را پاس بدارند 

وقتی دخترک دلدادۀ درخت شد بهار بود

 و همه ضجه هایش را از درد جوانه زدن به همراه درخت به یاد دارند

و البته هیچ کس از یاد نخواهد برد که  وقتی با درخت شکوفه کرد چه زیبا شده بود

و تابستان و قتی درخت به ثمر امد دخترک چگونه غمگین بود

از شراکت توت با چرخه حیات اما به روی خود نیاورد. 

پاییز که شد دخترک از صدای خش خش برگ های امیدش به زیر پای غریبه هایی که جز چشیدن

هیچ نمیدانستند به لرزه در امد

و شنواییش را به پیرمرد خسته همسایه روبه رویی داد

 تا بشنود صدای مرگ را و خستگیش روزی در رود.

مرگ انقدر صدایش زده بود رنگ عادت گرفته بود و گوش های پیرمرد پر بود

 از صدای گذشته و نمیشنیددخترک شنواییش را بخشید تا دیگر انان که میشنوند

اشتباهی با مرگ نروند و پیر مرد هم خستگیش در رود

دخترک شنواییش را بخشید تا نشنود صدای خش خش برگ هایی که روزی بدان ها عشق ورزیده بود

زمستان امد و دخترک هم که از بس نشنیده بود

 حرف زدن یادش رفته بود دچار یک دلواپسی مقدس موسوم به فرشته ها شد

انقدر لطیف و شفاف بود که این بار مرگ را حس کرد

و احساس کرد که خواب انقدر تلخ است که توت نیازش را با ان پر خواهد کرد 

و برف ! آه لعنت به برف دخترک زمزمه میکرد لعنت به برف 

و چون ترسید که درخت سردش شود موهایش را و

هر انچه را که از زندگی به یاد داشت به آتش کشید تا درخت  گرم شود

چه شعله های اشنایی برای درخت

و اما مگر بس بود برای زمستان 

درخت با سکوت زمستان به خواب رفت و دخترک در سپیدیش غرق شد 

و چون نتوانست از دیدن این استحاله تاب بیاورد

چشمانش را به زن روسپی بخشید که یک بار به  اوگلی هدیه داده بود

تا زن ببیند تیرگی سستی هایش را وقتی از فقر هم لذت میبرد

تا زن ببیند که تا چه اندازه پر شاپرک های پاکیش را فروخته است

 تا به پرواز بیندیشدو دخترک دیگر ندید

و بهار که امد فکرکرد که شوق از وجودش عظیم تر است و برای این که بیاساید

اندیشه اش را به یک دیوانه داد تااین بار به دیوانگی هایش بیندیشد

توت با بهار جان میگرفت و وقتی دوباره به درد امد و جوانه زد به انتظار صدای دخترک نشست

و دلش خواست که این بار با او بخندد

چه لذت غریبی بود وقتی میدید سایه اش گاهوارۀ رویاهای دخترک است 

و اما دخترک دیگر نبود.هر چه بود دخترک نبود

وجودی بود که چون از ترس خویش را از خویش زدوده بود دیگر وجود نداشت 

و درخت چه زود دلش شکست

و کرم چه زود آگاه شد و به جبران ایثار های شهوت الودش پرداخت

درخت از میان شکست 

و دیگران دیگر توت نخوردند 

و لاله ها احساس بیهودگی کردند 

پیرمرد صدای مرگ را شنید و از وحشت به زندگی پرداخت 

زن روسپی از شمایل سیاهش به درد امد و از فرط گریستن بدون فرصت جبران مرد 

و دیوانه از کمبود اگاهی  سوخت 

و کلاغ از کاج پر کشید و رفت 

چرا که کاج به پیرمرد عادت کرده بود  

شاپرک به پیله های همسفرانش پشت کرد چرا که به زیبایی زن روسپی خو گرفته بود 

پرستو دست از دعا برداشت و پنداشت که وقتی دیوانه ها دانا شوند حتما خداوند از اینجا رفته است

و دخترک در آرامش ساختگی خود محو شد

و من به یاد دارم که دخترک چه تنها شد وقتی ارام شد.


 
comment نظرات ()

 
تنها
نویسنده : Slave of pain - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥
 

 

من غمگینم و تنها

و  بغضی سخت گلوی مرا می آزارد  

من اشک هایم را در آغوش تو نخواهم  گریست

من اشک هایم را قطره قطره نثار زمین نخواهم کرد

من گریه هایم را به دست باد میسپارم تا برای ماهیان تشنۀ رودخانۀ خشکیده و تنهایی ببرد

و ماهیان رودخانۀ تنها را از تلخ و شور غم های من سیراب  کند

تا اگر روزی ماهیگیر دلتنگی آمد

دل به رود بسپرد  و سرود اشک های مرا دوباره در لحظه ای شاید دور تر از خویش از سر بخواند

من گریه هایم را به دست قاصدک خواهم سپرد تا لب های خشکیدۀ بیابان نشین های یک حادثه را به شوری اشک های من بسوزاند و سراسیمگی مرا در جایی دور تر از آسمان به گوش یک چاه برساند

من درد هایم را روزی خواهم گریست که باران ببارد

آسمان مرا در آغوش خواهد کشید و من نیز او را خواهم بویید

و آنگاه هر دو با نگاهی  شاید خیس  ،خواهیم گریست 

من تنهاییم را روزی خواهم سرود که شقایق دچار غروب خویش شود

و من در سرخی تنهایی او ذوب شوم

روزی دوباره خواهم دوید که یک کبوتر روی شانه هایم لانه کند

و شاپرکی آرام روی نگاه خیسم به سمت ابدیت برود

من  نخواهم گریست مگر روزی که  باران ببارد

غوغای دیرین  گندمزار مرا به یاد عشق بازی طلایی  خورشید و شبنم می اندازد

من روزی با سبزه ها همآغوش میشوم که سبزینه هایشان به یک ترانۀ آشنا خو گرفته باشد

من از جوانه های یک سرو نیز بیتاب ترم

من علفزار مشتاقی   هستم که یک نسیم صبح گاهی نیز مرا بی قرار میکند

و شاید روزی بی قراری، ریشۀ سبز احساسم را بخشکاند

و آنگاه حتی طوفانی نیز مرا به خود نخواهد آورد

من خسته ام و تنها

من از یک  شبدر هم  هنگامی که پرهایش را میشمارد بیتاب تر و آزرده ترم

کجایی ای کاج که زاغ های آگاه و آرامت هر روز مرا به خویش میخواندند

مرا برای یک لمس لطیف دچار  خویش کن

تا اگر روزی بغض آسمان شکست و صاعقۀ گرم گلایه اش جان تو را بر گزید

من از این نالۀ جان سوز روزنه ای یابم به سوی خویش

بگذار تا به همراه تو در گلایه های مقدس طبیعت آنچنان محو شوم تا  درد هایم نیز بسوزند

دلم میخواهد همزاد یک چنار بودم

تا تیشۀ صبور یک تبر که دستان هیزم شکنی خواب آلوده  لمسش میکند جانم را میهمان نوازش خویش میکرد

تا وجودم در حریم سرد و بیجان یک خانه که شاید عشقی را احاطه کرده است دوباره جان گیرد 

و یا با  شعله های یک آتش که به دست بیوه ای در آنسوی سال ها جان میگیرد ،بسوزد و در آه یک روز جاودانه شود

دلم میخواست که یک قطره اب بودم

تا هرم یک تابش مرا مسافر آسمان کند

و در آنجا،با وحدتی دوباره ببارم

و شاید من قطره ای باشم

که روی چهرۀ تنهایی تو میریزد

شاید من همان قطره بارانی باشم که وقتی سراسیمه و خسته

قدم های غمگینت را ارزانی زمین میکنی

میهمان نگاهت شوم

و تو اهسته بگویی 

عجب بارانی

و من انروز دیگر هیج نخواهم خواست 

من آنروز خوشبخت ترین قطرۀ آسمانی زمینم

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٥
 

کـاش آسـمان حرف کــویر را می فهمیـد و اشـک خود را نثـار گـونه های خشـک او میکرد

کـاش واژه حقیـقت آنقـدر با لبـها صمیـمی بود که بـرای بیـان کردنـش به شهـامت نیـازی نبود  

کـاش دلهـا آنقـدر خالـص بودند که دعاها ، قبل از پایـین آمدن دستها مستجـاب میشد

کـاش شـمع ، حقیـقت محبت را در تـقلای بـال پرسـوز پـروانه می دیـد و او را بـاور می کـرد

کـاش مهتـاب، با کـوچه های تاریـک شب آشـنا تر بود

کـاش بهار آنقـدر مـهربان بود که داغ را بدسـت خـزان نمی سـپرد

کـاش فـریاد آنقـدر بی صدا بود که حـرمت سـکوت را نمی شـکست

کـاش در قامـوس غصـه ها ، شـکوه لبـخند در معـنی داغ اشـک گـم نمی شد

و ای کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید                                                                                                                          


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٤
 

In my eyes

دلتنگم

دلتنگم برای معصومیتی که درغبارخودخواهی گم شد

برای عشقی که با نفرت و کودکی ای که با گناه تاخت زدم

دلتنگم برای من

برای منی که در دره اندوه به خاک سپردمش

و برای بارانی

که دیگر نخواهد بارید

برای یک لحظه لبخند 

یک لحظه زندگی


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤
 

thewall

آدم تا کی باید یه نفر رو دوست داشته باشه؟

وقتی که نمیتونه درکت کنه و شاید تو هم نمیتونی درکش کنی

وقتی که نمی فهمه چی میخوای و شاید تو هم نمی فهمی اون چی میخواد

مثل تو نگاه نمیکنه مثل تو حرف نمیزنه مثل تو رفتار نمیکنه

 وقتی که مثل تو فکر نمیکنه

درسته اون تمام وجودت اما باور کن تو تمام وجود اون نیستی

درسته اون تنها مالک قلبت اما تو جائی توی قلب اون نداری

چرا تمومش نمیکنی؟ منتظر چی هستی؟

اونهم یه آجر دیگه است

يه آجر ديگه توی ديوار زندگی

می بینی با خودتم نمیتونی کنار بیای

با همهء این حرفها بازم دوستش داریتو هم یه آجری


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٤
 

I'm here

من همیشه اینجا بوده ام

من همیشه از پس این چشمها نگریسته ام

گویی که بیش از یک عمرست

گویی که بیش از یک عمرست

 

گاهی از انتظار خسته می شوم

گاهی از اینجا بودن خسته می شوم

آیا همیشه همینجور بوده؟

آیا هیچ وقت شده غیر از این باشد؟

 

آیا هیچ وقت از انتظار خسته می شوی؟

آیا هیچ وقت از اینجا بودن خسته می شوی؟

نگران نباش، هیچ کس تا ابد زندگی نمی کند

هیچ کس تا ابد زندگی نمی کند


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٤
 

decay love

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز

در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز

راز سرگردانی این روح عاصی را

با تو خواهم در میان بگذاردن امروز

چرا زندگی اینقدر یکنواخت شده

چرا دیگه امید و آرزوئی ندارم

رویاهای بزرگ من کجا رفتن

انگار به آخر خط رسیدم

نمیدونم شاید اصلا شروعی در کار نبوده

همش مثل یه خواب

خوابی که پر از حوادث تلخ و گاهی شیرین

شادیها اونقدر ناپایدارن که حتی ارزش شاد بودن ندارند

اما خوب غمها اونقدر پایدارن که خوردت میکنن

توی این زندگی لعنتی توی هر موقعیتی که باشی

وقتی به گذشتت نگاه میکنی

می بینی که زندگیت سرشار از پوچی بوده

با نگاهی به گذشته میتونی

ساخته شدن دیواری که تورو از آرزوهات جدا کرده ببینی

دیواری که روز به روز بلندتر میشه

دیواری که خودت ساختی

با عشق و نفرت

عشقی که تو رو از رویاهای زیبای کودکی جدا میکنه

عشقی که اولین آجرهای دیوار میسازه

و بعد با نا امیدی و نفرت تکمیلش میکنه

ولی همیشه یه نقطه روشن هست

اون نقطه چیزی نیست جز مرگ

آره مرگ . مرگی که اونهمه ازش میترسیم

مرگی که دیر یا زود میرسه

مرگی که مارو به بالهامون میرسونه

بالهایی که از دست دادیم تا توی این کابوس وحشتناک زندگی کنیم

می بینی این زندگی مسخره و کوتاه ارزش مغرور شدنم نداره


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٤
 

secret garden

به باغ همسفران

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي‌كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن
(و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد.
حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤
 

under life

هی فلانی ، زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

از کسی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی

 همیشه با یک نگاه شروع میشه شروعی که پایانی نداره

شروعی که شاید پایانی تلخ داشته باشه

شروعی که شاید با یه آغاز دیگه تموم بشه

آغازی به نام نفرت

هیچوقت نمیتونیم به دلمون یاد بدیم که هر نگاهی رو جدی نگیره

هیچوقت نمیتونیم از چشامون انتظار داشته باشیم که با هر نگاهی آمیخته نشه

اما شاید بتونیم لحظات پرواز به خاطر بسپاریم

شاید بتونیم تنهایی رو بعنوان یه دوست قبول کنیم

اما همیشه میتونیم با یه دیدگاه تازه زندگی کنیم

همیشه میتونیم آرزوها و رویاهای شکستهء خودمون حفظ کنیم

میتونیم به چشامون گریه کردنرو یاد بدیم

میتونیم احساس حقارت ناشی از خورد شدن قلبمون رو نادیده بگیریم

و مطمئن باشیم کسی که قلبمون شکسته

لیاقت درک اونرو نداشته


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٤
 

 

جنبش واژه زيست

پشت كاجستان ، برف.
برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.

من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.

يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.                                   
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.sea side

زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.

قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٤
 

"My Immortal"
"جاودان من "

I'm so tired of being here
از اینجا بودن خیلی خسته ام

Suppressed by all my childish fears
سر کوب شده بوسیله ترسهای بچگانه ام

And if you have to leave
و اگر باید مرا ترک کنی

I wish that you would just leave
ایکاش یکباره میرفتی

'Cause your presence still lingers here
چون حضورت هنوز اینجا مانده

And it won't leave me alone
و مرا ترک نخواهد کرد

These wounds won't seem to heal
این زخمها شفا ناپذیرند

This pain is just too real
این درد بسیار حقیقیست

There's just too much that time cannot erase
خیلی چیزها هست که زمان نمیتواند محو کند

When you cried I'd wipe away all of your tears
وقتی گریستی اشکهاترو پاک کردم

When you'd scream I'd fight away all of your fears
وقتی فریاد کشیدی با ترسهات جنکیدم

I held your hand through all of these years
در تمام این سالها دستت را نگه داشتم

But you still have All of me
اما تو هنوز مالک همه وجودمی (اما تو هنوز مالک همه منی)

You used to captivate me By your resonating life
تو مرا با زندگی پر طنینت تسخیر کردی

Now I'm bound by the life you left behind
حالا من مانده ام و زندگیی که تو بر جا گذاردی

Your face it haunts my once pleasant dreams
صورت تو رویا های زیبای گذشته مرا تسخیرکرده

Your voice it chased away All the sanity in me
صدای تو هوشیاری مرا شکار کرده

These wounds won't seem to heal
این زخمها شفا ناپذیرند

This pain is just too real
این درد بسیار حقیقیست

There's just too much that time cannot erase 
خیلی چیزها هست که زمان نمیتواند محو کند

I've tried so hard to tell myself that you're gone
بسیار سعی کردم بخودم بگم که تو رفتی

But though you're still with me
اما گرچه تو هنوز با منی

I've been alone all along
من از آغاز تنها بوده ام
my immortal


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٤
 

Sorrow

بوی خوش اندوه طویلی بر زمین می گسترد
حلقه های دود بر می خیزند و در آسمان سربی در هم می آمیزند
مردی خوابیده و خواب کشتزاران سبز و رودها را می بیند
اما در بامداد ، بی هیچ دلیل برای بر خاستن، بیدار می شود

او مونس خاطره یک بهشت گمشده استsorrow
دقیقا نمی داند در جوانیش بوده یا در رویا
تا ابد به دنیای گذشته زنجیر شده
این کافی نیست ، این کافی نیست

خونش یخ زده و از ترس لخته شده بود
زانوانش لرزیده و از پا درآمده بود
در لحظه حقیقت دستانش سست شده بود
گام هایش متزلزل شده بود

یک دنیا ، یک روح
زمان می گذرد ، رود می غلتد

و او با رود از عشق گمشده و ایثار می گوید
و پاسخ های خاموشی می شنود که خواهش را بر می آشوبند
و تیره و گل آلود به دریای چرب می ریزند
اشارتی شوم از آنچه باید روی دهد

بادی بی پایان از درون این شب می وزد
و خاکی در چشمانم می ریزد که کورم می کند
و سکوتی است که بس رساتر از کلمات سخن می گوید
از پیمان های شکسته می گوید


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٤
 

    paradise         

دوست                                                  

بزرگ بود واز اهالی امروز بود

و با تمام افقهای باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلکهاش

مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود

وعاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته صحبت را

به چفت آب گره می زد

برای ما یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه بشارت رفت

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : Slave of pain - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ،۱۳۸٤
 

انسانيت

سوگند به شادي هاي ناپايدار

سوگند به غم هاي جاويدان

سوگند به آرامش شبانه

سوگند به افكار كودكانه

انسانيت را در سرماي وجودت يافتم

انسانيت را در دوري از معنويت يافتم

انسانيت را مدفون در ديوار غارهاي باستان يافتم

انسانيت را تكه تكه آويزان از طناب سرنوشت يافتم

انسانيت را جا مانده در زمان يافتم

انسانيت را درآرامش ابدي يافتم

انسانيت را مرده يافتم

سوگند به فانوس هاي شكسته

سوگند به راه هاي بي مقصد

سوگند به تمدن بشر

سوگند به خود سوگند

انسانيت را كشتيم..كشتيم...كشتيم

××

كودك دست فروشي با التماس به تو مي نگرد

كجاست انسانيت؟

پيرمرد مطرب با ساز زجر آور تو را مي خواند

كجاست انسانيت؟

مردي در كنج راه آهسته از تنفس جا مي ماند

كجاست انسانيت؟

زني از درد... شبانه زير آسمان آهسته مي نالد

کجاست انسانيت؟


 
comment نظرات ()